قهرمان درون

پیر فرزانه چه گفت؟

(فرازهایی از داستان بلند سبزه‌رو)

… پیر فرزانه در حالی که موهای انبوه سبزه‌رو را پدرانه نوازش می‌کرد، گفت:
– مرد جوان! زندگی سفری است طولانی در جست‌و‌جوی یک گمشده، که مردم هیچ نشانی از او ندارند.
– این گمشده چیست و چطور باید اورا پیدا کرد؟
– گمشده آدم‌ها از خودشان به آنها نزدیکتر است. او با آنها و در درون آنهاست.
سبزه‌رو با تعجب پرسید:
– یعنی از هر آدمی ۲ تا وجود دارد؟
پیر گفت:
– چنین است مرد جوان. هم اکنون که به تو می‌نگرم ۲ سیزه‌رو می‌بینم. یکی آنکه در برابر من ایستاده و با من سخن می‌گوید و دیگری سبزه‌رویی که در هزارتوی درونت زندانی است.
سبزه‌رو باید می‌پرسید “کدام یک واقعی است؟” و این را بی‌درنگ پرسید.
پیر با قاطعیت گفت:
– سبزه‌روی زندانی! او واقعی است. و مهم‌ترین کاری که هرکس باید در سفر زندگی انجام دهد، ملاقات با «خود» واقعی خویش است. لحظه‌ی سرنوشت‌ساز زندگی انسان آنگاه است که با «خود» واقعی‌اش ملاقات می‌کند.
پیر نگاهش را به دوردست دوخت.
سبزه‌رو در آن لحظه چیزهایی می‌شنید که هرگز نشنیده بود. باید فرصت را غنیمت می‌شمرد… پس پرسید:
– ملاقات با خود واقعی‌مان چه سودی دارد؟
– تو زمانی می‌توانی طعم ناب زندگی را بچشی که خود واقعی‌ات را بیابی. به خاطر داشته باش که اکنون برای دیگران زندگی می‌کنی! و تنها زمانی که با خود واقعی‌ات ملاقات کنی و به او امکان ظهور بدهی، خواهی توانست برای خودت و آن‌طور که می‌خواهی زندگی کنی.
سبزه‌رو پرسید:
– آیا این تنها پاداش است؟
پیر گفت:
– تنها پاداش؟ نه. پاداش شایسته‌ی دیگر این است که تو ارزش واقعی خودت را درک می‌کنی. تا امروز که به این سن رسیده‌ای، مردم حرف‌هایی در مورد خودت به تو زده‌اند که شاید باور کرده باشی؛ اینکه تو به اندازه‌ی کافی خوب نیستی. و حال آنکه تو فراتر از آن هستی که دیگران به تو گفته‌اند. این را زمانی خواهی یافت که خود واقعی‌ات را ملاقات کنی. استاد بزرگ من آن را «قهرمان درون» می‌نامید.
سبزه‌رو ناباورانه پرسید:
– یعنی من یک قهرمان در درون خود دارم که تاکنون از او بی‌خبر بودم؟
– شک نکن مرد جوان! همه آدم‌ها در درون خودشان یک قهرمان دارند. وقتی با این قهرمان شگفت‌انگیز ملاقات می‌کنیم، تازه با حقیقت خودمان روبرو می‌شویم. و تازه آنگاه است که خودمان را شایسته‌ی بهترین‌ها می‌دانیم.
استاد بزرگ دستی به موهای بلند خود کشید، و پرسید:
– می‌خواهی بازهم بدانی؟
سبزه‌رو با اشتیاقی کودکانه سری تکان داد و گفت:
– همیشه برای درس‌های امروز سپاسگزارتان خواهم بود.
پیر گفت:
– دیگر پاداش مهم این است که این ملاقات به تو کمک می‌کند تا خودت را بپذیری. قهرمان درون تو هرچند شگفت‌انگیز و مسحورکننده است، اما کامل‌ترین نیست. او داشتنی‌های بسیار دارد، لیکن کاستی‌هایی هم دارد. صداهای بیرون اغلب از کاستی‌های ما می‌گویند. آن‌قدر این صداها تکرار می‌شوند که، خودمان را سراپا کاستی ‌می‌بینیم. مردم داشته‌های ما را نمی‌بینند، و گاهی هم نمی‌خواهند ببینند!
سبزه‌رو پرسید:
– وقتی خودمان را می‌پذیریم چه اتفاقی می‌افتد؟
پیر گفت:
– آنگاه دیگر از چیزی که هستیم، احساس شرمساری نمی‌کنیم! احساسی که در آن زمان به ما دست می‌دهد، احساس رهایی از یک زندان مخوف است. و رهایی از زندان، یعنی تجربه‌ی یک زندگی آزاد. دیگر دلهره نداریم که دیگران درباره‌ی ما چگونه قضاوت می‌کنند؛ خودش را می‌پذیرد، بیش از هرکس دیگری از کاستی‌های خود باخبر است، اما داشته‌های ارزشمند خود را نیز می‌شناسد، و می‌داند که کاستی‌های او، چیزی از ارزش واقعی او نمی‌کاهند.
در این‌جا پیر لحظه‌ای خاموش ماند و سپس درحالی که سبزه‌رو را به سمت کلبه‌ی محقر خود هدایت می‌کرد، گفت:
– برای امروزمان بس است. باقی برای وقتی دیگر.
اما سبزه‌رو گویی حرف‌های اورا نمی‌شنید. او داشت در درون خود به دنبال چیزی می‌گشت: خود واقعی‌اش، قهرمان درونش.
احساسش در آن لحظه قابل وصف نبود. اما این را می‌توانست بفهمد که افق‌های تازه‌ای به روی او گشوده شده است.

_ منبع: داستان بلند سبزه‌رو، که نویسنده آن را برای فرزندانش می‌گفته است.